بدون آنکه حرف های دلت را بگویی ،آن را زیر هاله نگاهت پنهان کردی
و مرا چشم انتظار به جادهء بی انتهای نگاهت و قلبت خشکاندی تا
در بیابان غربتت چشم به سرابی ناپیدا داشته باشم . تو همان بودی
که فانوس دوست داشتن را در قلبم روشن کردی و هر بار با نگاهت
این دوست داشتن بیشتر و بیشتر میشد...اما حیف ...که تو حتی یک بار هم به من نگفتی که
دوستت دارم... کاش می دانستم
که چرا هنوز آخرین نگاهت را در صندوقچه ی
چوبی چشمانم زندانی کرده ام و بعد از گم کردن آخرین نگاهت ، فقط حسرت آن
روزهای دیدارت بر شانه هایم سنگینی می کند. |